روز عشق من
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:14
نمیدانم چرا هنوز منتظرم با یک ساک پلاستیکی بزرگ سراهم سبز بشوی هنوز منتظرم گلدان کوچکی با گلهای شیشه ای قهوه ای بدستم بدهی! هنوز بعد این سال ها در کنار آن تیر چراغ برق منتظر می بینمتنمی دانم بعد از این همه دلیل برای نبودن چراهنوز پی بودنم! هنوز در دنیای مجازی پشت خطوط اینترنت همه را تو تصورمی کنم و ...
رفتن...
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:14
باز بهاری دیگر آمد من در انتظار معجزه ای مثل بهار ،تمام زمستان عمر راپشت سر گذااشتم ولی بهار با شکوفه هایش با تمام عطر بارانش و صدای دلنشین گنجشک هایش از من گذشت قلبم می گیرد از تمام رفتن ها !تو که رف
دلم نمی دانست...
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:14
حقیقت رویاهای با تو بودن را از من گرفت هرچه تلاش می کنم کلمه ای از انتهای ذهنم در مسیر بی بازگشتت جاری کنم نمی شود !حقیقت چیزی بود که همیشه می دانستم اما در انتهای اندیشه ام پنهانش کرده بودم و روزی که
به سان انسانی که من نیستم
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:14
بابعضی از کلمات بعضی آدم هاسرد می شوند وبعضی مثل من آتش می گیرند می سوزند و خاکستر می شوند و باد خاکسترشان رابا خود به دوردست ها می برد و بعد گم می شوند در روزگار!واژه هایم ذوب شدند وآتشی بر جانم افت
جامانده
-
تاریخ: 1397/5/2 ساعت: 20:14
باورت می شود یک روز چشم باز می کنی و می بینی همه چیز به پایانش رسیده تاریخ حیاطمان بنظر تمام شده است باورت می شود باید یا خرابه بشود یا مال کسی این را من نمی گویم تمام پیشامدها این را می گویند دیگر چط
قلب گمشده من
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 16:00
قلبم درد می کند قلبم را می گویم نه آن جسم صنوبری را !قلبم چیزی در وجودم است که انگار خالیست جایست که هرچه میگردم پیدایش نمی کنم فقط می دانم درد دارد. یاد تمام گذشته ها تمام ندانستن ها بدرد می آوردش گفتی دوست داشتنی از طرف تو وجود نداشت ومن از کودکیم شرمگین شدم از بی فکری هایم ناراحت شدم بعد قلبم درد...
کوه به کوه نمی رسد
-
تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 16:00
در این دلتنگی بزرگ در این غم عمیق فراموش کردم پایان قصه ام را !تو برایم بگو...مثل همیشه نگاه به دوردست ها می کنم وشاید آن سایه بر فراز آن کوه دوردست تو باشی! عمیق نفس بکش و بعد به من بگو به عشق اعتقاد داری؟ به من بگو آیا هنوز فکر می کنی روزی عاشق شده باشی؟باد در مسیر سکوت همه چیز را با خود برد...ذهن...
یک روز
-
تاریخ: 1396/12/7 ساعت: 16:00
نمیدانم چرا هنوز منتظرم با یک ساک پلاستیکی بزرگ سراهم سبز بشویهنوز منتظرم گلدان کوچکی با گلهای شیشه ای قهوه ای بدستم بدهی!هنوز بعد این سال ها در کنار آن تیر چراغ برق منتظر می بینمتنمی دانم بعد از این همه دلیل برای نبودن چراهنوز پی بودنم!هنوز در دنیای مجازی پشت خطوط اینترنت همه را تو تصورمی کنمو همیش...
باغ عدن
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 5:04
چطور می توانم از پس این همه سال بیادت بیاورم !! دستم را حايل چشمانم مي كنم در امتداد رد خورشيد دنبالت مي گردم آن دوردست ها كنار آن درختان پرسايه شايد نشسته باشي وهرگز باغ خاطراتم رادر خاطر نداشته باشي ... ديدارمان کدامین روز و کدامین لحظه در زمان بودکه اینچنین بخاطرم نشسته! بهاری دل انگیز بود... یا ...
تولدت
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 5:04
از يك شهريور آمدم و تو نيز بياد مي آورم شكوفه هاي لبخندي را كه آخرين روزهاي تابستان روي لبانت شكفت و بعدقلب تو درب&#
حقیقت
-
تاریخ: 1396/9/7 ساعت: 5:04
نه خورشیدي طلوع کرده بود نه ماه می تابید نه بادی می وزید نه پرنده ای آوازی می خواند سکوتی محض تمام هستي ام را فراگرفته بود ساعقه ای فرود آمد زلزله ای ویرانم کرد وحقیقت همچو سیلی سرخی بر صورتم فرود آمد حقیقت آن لبان کبودی بود که حقیقت محض را به چشمانم فرو می کرد حقیقت آن چشمان نیمه بازی بود که من باد...
بی نشان
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 1:57
چه دردناک نامه های که هر روز می نویسم برایت و بی نشانند نامه های که هرگز خوانده نمی شوند... در ایستگاه مسافری با کوله پشتی منتظرم ایستاده می بینی اش؟ جلو می روم سرابی بیش نیست مسافرم در افقی دوراز دست محو می شود مثل عکس ماه روی آب که نسیمی محوش می کند مثل تمام روزهای اندک خوشبختی که غروب خورشید از م...
باغ عدن
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 1:57
چطور می توانم از پس این همه سال بیادت بیاورم !! دستم را حايل چشمانم مي كنم در امتداد رد خورشيد دنبالت مي گردم آن دوردست ها كنار آن درختان پرسايه شايد نشسته باشي وهرگز باغ خاطراتم رادر خاطر نداشته باشي ... ديدارمان کدامین روز و کدامین لحظه در زمان بودکه اینچنین بخاطرم نشسته! بهاری دل انگیز بود... یا ...
بهانه
-
تاریخ: 1396/7/1 ساعت: 1:57
به بهانه ی تمام انارهای ترک خوردهبه بهانه ی پاییز برگریزبه بهانه ی نسیم خنک رودی خشکبه بهانه ی دیدن تمام گنبدهای فیروزهبه بهانه ی صدای فواره های خاموش به بهانه ی بی بهانه به دیدنم بیا... امیلیا نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:26 توسط emiliya|
بهار
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
دل تنگ که بشوی چه بهار باشد چه زمستان فرقی ندارد تمام آسمان می شود غروب جمعه آن غروب غم انگیز دم در آن موقع که خورشید سرخ گون تمام پیراهنش را از سر کوه موسی چشم انداز روبروی در حیاط بر می چیند و پشت کوه فرو می رود همان موقع که پسرک همسایه کوچه را آب باشی کرده! همان موقع دم دمای اذان مغرب تابستان که ...
آرام
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
مثل یک رود کوچک در میان صخرهای کوتاه دور از دید کنار جنگلی رو به آسمان آسوده آرمیده ام وگاهی وزش نسیمی پر از تلاطمم می کند ومی روم سوی ویرانی دست های مهربان بی قراریم را بیشتر می کند و باز من در سکوتی دور از ذهن در میان صخره ها چشم در چشم آسمان انتظار باران دارم و اگر این گرمای تن سوز خورشید مجالی ب...
فراموشی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
رشته ی نامریی احساس تو سالیان است گسسته و فراموش کرده ای تمام قصه ی یکی بود یکی نبود را فراموش کرده ای توهم دخترک کنار رود را و فراموش کردی آهنگی که زمزمه کردی ومن نیزهم طلوع این خورشید چه عادی شده وچقدر غریب است دشت و من فراموش کردم تمام داستانی که از بر بودم و فراموش کردم تمام قصه های عاشقانه را و...
واحه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
تمام دریچه های مسیری را که به تو ختم می شد بستی و هیچ روزنی برای تماشا نگذاشتی وتمام بودن ها را با خود بردی و من در تنهایی مرور می کنم تمام شعر های نخوانده را و بر گور ساکت و خاموشی که پر از سادگیست و می گریم من تمام این مسیر را تنها طی کردم در دستانم چیزی برای بودن نیست و صدای خاموش بغضم را با خود ...
حواسم هست
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
حواسم هست که دیگر هیچ عشقی وجود ندارد و هیچ قلبی نباید عاشقانه بتپد هیچ پنجره ای نباید گشوده شود ! حواسم هست که تمام توهمات مکتوب قلبم را در مسیر درختان خزان زده دوردست بر باد بدهم و بعد بر گوری خاموش بنگرم! حواسم هست که تمام ترانه های نیمه تمام عاشقانه را مردان شاعری سرودند که عشق را ندانسته ، می د...
و عشق
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 15:37
و عشق جراتی می خواست بدون هیچ حراس و عشق قافله ای بود بدون منزل و چه غمناک و چه دلگیرند کلماتی که جزء پوچی و وهم چیزی ندارند... چطور من ایمان بیاورم به آن پیامبری که پر بود از واژه های ناب پر بود از زمزمه های که در هیاهوی باد فرو می ریخت! که من خود پیامبری ساده دل از پی حقیقتی ناب در پای این درخت پو...