خرید بک لینک
بابعضی از کلمات بعضی آدم هاسرد می شوند وبعضی مثل من آتش می گیرند می سوزند و خاکستر می شوند و باد خاکسترشان رابا خود به دوردست ها می برد و بعد گم می شوند در روزگار!
واژه هایم ذوب شدند وآتشی بر جانم افتاد نه من حرف های محرمانه قلبم را نگفتم که برایت آن دخترک چشم سفید بشوم من محتاج هیچ نگاهی نیستم ! نه اگر قلبم کمی عشق خواست مرا بدنام نکن که شاید نفس تو عزیز باشد، و قلب تاب ندار من در این برهوت محکوم به بدی محکوم به هرجایی!

برایت می گویم که من به دنبال گمشده خود در هیچ جای دنیا نمی گردم و مثل همیشه فقط در خلوتگاه قلبم به جستجویی مخفیانه ی آرزوی در دوردست می گردم که می دانم و می دانم درون خاکی عظیم در آغوشش خواهم گرفت...

قبول، راه های دیگری هم برای جدایی وجود داشت

اگر به روشنایی می نگریستیم شاید می توانست کمکمان کند

در این سکوت تلخ، تصمیم گرفتم ببخشمت

خطایی که به خاطر زیادی عشق از ما سر می زند

قبول، دخترک درون من همواره تو را می خواست

شبیه یک مادر، دورم می گشتی و مراقبم بودی

خوبی را از تو به یغما بردم که نباید در آن سهمی می داشتم

در نهایت واژه ها و رویاهایم فریاد می کنم

دوستت دارم، دوستت دارم

مثل یک دیوانه، مثل یک سرباز

مثل یک ستاره ی سینما

دوستت دارم، دوستت دارم

به سان یک گرگ، به سان یک پادشاه

به سان انسانی که من نیستم

می دانی، من این گونه دوستت دارم

قبول، تمام لبخندها و رازهایم را به تو سپردم

حتی آنهایی را که فقط یک برادر می تواند نگهبانشان باشد

در این خانه سنگی

شیطان رقص ما را تماشا کرد

نزاعی را می خواستم که به صلح ختم شود

(ترانه: لارا فابیان)

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1397 ساعت: 20:14

صفحه بندی