در هاويه كيست كه تو را حمد مي گويد اي خداوند؟
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:10
در هاوبه كيست كه تو را حمد ميگويد اي خداوند؟در هاويه كيست؟نام تو را اي متعال خواهم سراييدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلي مهيب و عجيب ساخته شدهاماستخوان هايم از تو پنهان نبود وقتي كه در نهان به وجود ميآمدمو در اسفل زمين نقش بندي مي گشتمدر دفتر تو همگي اعضاي من نوشته شده و چشمان ت...
چشم انتظار
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
این روزا همه جا هستی !یواشکی از پشت دیوار داری مرا می پایی با آن دوچشم تیله ایت با مژه های بلندت من یواشکی رو بر می گردانم چشم در چشمت می شوم می گویی من آمدم من آمدم و بعد دود می شوی می روی آسمان !چ
بوی پیراهن
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
باز شوق یوسفم دامن گرفت پیر ما را بوی پیراهن گرفتای دریغا نازک آرای تنش بوی خون میآید از پیراهنشای برادرها! خبر چون میبرید؟ این سفر آن گرگ یوسف را درید!یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟بر چه خاکی ریخت خون
من با تو هزران سال چشم انتظارم
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
من باتو هزاران سال چشم انتظار می مانممن همیشه دختر جوانی می مانم وتو همیشه پسرجوانی هستی من صورتم چروک نمی شود موهایم هرگزسفید نمی شودو من همیشه دخترک جوانی می مانمهر روز برایت دلبری میکنمناز می کنمچش
تو مرا جا گذاشتی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
وتو مرا پشت حصار مزرعه جا گذاشتیپشت پرچین یک باغپشت آن دیوار کاهگلیپشت آن در بزرگدر انتهای یک مزرعهیا انتهای خیابانی بی بازگشتدر ریل قطاری باسرعتی سر سام آوریا در آن دره ی مخوف تو مرا جا گذاشتیپشت این شبهای بی پایانتو مرا جاگذاشتی...امیلیا
بعضي روزها
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
بعضی روزها بعضی آدم ها مثل ماليخوليامیآیند در روياي آدم می آیند لحظه به لحظه در خواب و بیداری نشسته و ایستاده در حركت و سكونچشمانم باید كور باشد گوشهایم کر و لبانم بسته وبعد بگویم چطوری؟ حالت خوب است
واما بعد
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
من متعلق به هیچ سرزمینی نیستماین را روزگار به من آموخت!من متعلق به هیچ قلبی نیستیماین را تو _در واپسین دقایق خداحافظیتبه من آموختی...اميليا
فتح یک باغ
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
آن کلاغی که پریدازفراز سر ماو فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگردو صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمودخبر مارا با خود خواهد برد به شهرهمه می دانندهمه می دانندکه من و تو از آن روزنه ی سرد
ترس
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
چطور به عقب برگردم من ازتاریکی می ترسم از سیاهی از شب از جنگل ازانبوه درختان که درهم تنيده اند چطور سر برگردانم حتی می ترسم اندکی چشمانم را بچرخانم من از تاريكي مي ترسم قلبم مثل بمب افکن بزرگی صدا می
گلايه
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:19
ما به چشمان هم خیره نشدیم ما دستان همدیگر را لمس نکردیمما بهم لبخند نزدیم وبعد گریه کردیم..._گله_گله و هزاران گلایهگذشت...گذشت چشمانم گذشت دستانم گذشت وقلبم گذشتگذشت از خیال دوست داشتنی در دور دستگذشت
من
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
من ... تمام شده ام... چقدر توضیح قصه های سادهسخت است!؟ امیلیا
روز جهانی زن مبارک
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
کاش دنیای اطرافم طور دیگری بود کاش سلول در سلول در خودم حبس نبودمکاش جای دیگردشتی دیگربهشتی دیگردیده در این جهان گشوده بودمنه اینجا نه در پناه مردانی که مرا جز تن ندیدند جز ضعیفه ای تنهاجز....شاید دی
عشق ...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
زانوهایم را خم می کنم و بعد مثل کودکیم مثل دوسالگی ام مثل کودکی ام دستم را زیر چانه ام می گذارم و نگاه می کنم خیره خیره و بعد چشمهایم را بازو بسته می کنم می روم میان خطوط ذهنم میان آن همه حرف می گردم
اندوه
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
مثل گرگها نگاه می کرد سرش پایین بودچشمانش رو به بالاسیاهی چشمانش در کاسه سرش داشت پنهان می شدبخار غلیظی از دو سوراخ بینی اش متصاعد می شدعرق گرمی کف دستانش نشسته بودودر خطوط ذهنش چیزی را تصور می کرد که من نمی دیدمو آنگاه تمام قلب من در اندوهی جانکاه ایستادو آنگاه دیگر وجود نداشتمو در لابلای خاطرات نی...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افت...
هر بهارم خزانتر شد
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
آیا دوباره چشم باز خواهم کردآیا دوباره از خاک بر می خیزمآیا دوباره تورا خواهم دیدو بدون هیچ ترسی موهایم را باد با خود خواهد برددستهایم که از ترس می لرزیدآیا دوباره شاخه رزی را می گیردآیا دوباره چشمان
من اگر حوا بودم
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
من اگر حوا بودموبارها که حوا بودمبا مرگ هابیلمپایان می دادم این قصه پر غصه رامن اگر حوا بودمبه دل خاک می بردم هر روز زندگی رامن اگر حوا بودم...امیلیا
در این دنیا...
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
در این دنیا تک و تنها شدم منگیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریزدشتابان در پی لیلا شدم منچه بی اثر می خندمچه بی ثمر می گریمبه ناکامی چرا رسوا شدم منچرا عاشق چرا شیدا شدم منمن آن دیرآشنا ر
حال و روز این روزهایم را نمی خواهم
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
غباری از تردید و خرافه همه زندگی ام را پوشانده ودر مقابل حقیقت دردناکی مرا می سوزاند حال و روز این روزهای زندگی ام را دوست ندارم هرچه دنبال موجودی خیالی برای وصف می گردم در ذهنم نمی یابم من عاشق حقیقت
باورت می شود
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 23:55
باورم نمی شود! باورت می شود؟ چشمان شادم غمگین ترین چشمان روی زمین شده است قلبم که سرشار از مهر محبت بود سردو سنگین می تپد و سکوت و دیگر هیچ، نگاه کن دنیا پر شده از سبزی از بهار از اردوی بهشت اما بدون