باورم نمی شود!
باورت می شود؟ چشمان شادم غمگین ترین چشمان روی زمین شده است قلبم که سرشار از مهر محبت بود سردو سنگین می تپد و سکوت و دیگر هیچ، نگاه کن دنیا پر شده از سبزی از بهار از اردوی بهشت اما بدون تو هیچ سایه ای خنک نیست هیچ گلی درباغچه خوشبو نیست و هر چه هست اردی جهنم است می دانم خیلی زود من هم به سرنوشت تو می پیوندم می دانم اما قلبم آرام نمی شود و از این همه درد پر درد می شود از این همه تخیل دروغ از اینکه آسمانی باشد تو پرواز کرده باشی همه اش زمین است که تو را بلعیده و من هیچکاری نتوانستم بکنم تمام درد این است تمام معجزه ها دروغ دروغ دروغ بود . دنیا با من بد تا کرد خیلی بد در این بیابان سرگردانم سرگردان به رسم عادت می خوابم بر می خیزم می خورم راه می روم و هرجا می چرخم فقط خاطره های توست و همه که من سرسخت را با اندوه تو تنها گذاشتند می دانی بعضی روزها خوشحالم که تنها آدمی بودم که می توانم بگویم اخمی به تو نکردم می توانم بشمارم یکبار دروغت گفتم !فقط یکبارهمه اش عشقم را نثارت کردم همه می گفتند مگر می دانستم که می روی! نمی دانستم! اما رفتی و قلب مرا بردی تمام وجود مرا تمام دنیای کوچک مرا و تمام هرآنچه که می شد با آن چشم به این دنیا داشت همه اش را در کوله بارت ریختی متاسفم که چرا جرات نکردم چرا نگذاشتند برای بار آخر بینمت ببویمت و ببوسمت ...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: چهارشنبه
11 ارديبهشت
1398 ساعت: 23:55