خرید بک لینک

ما به چشمان هم خیره نشدیم

ما دستان همدیگر را لمس نکردیم

ما بهم لبخند نزدیم وبعد گریه کردیم...

_گله

_گله

و هزاران گلایه

گذشت...

گذشت

چشمانم گذشت

دستانم گذشت

وقلبم گذشت

گذشت از خیال دوست داشتنی در دور دست

گذشت از بیهوده ضربان گرفتن

وچه ترسناک معشوقه ای که از عشقش برایت راز بازگوید

چه وحشتی در قلبی که برای قلبی دیگر می تپد

گلایه ها ماندند

دردها ماندند

و فقط گوشم شنید ...

دیگر به دنبال چه می گردی در این سر زمین

به دنبال کدام بوته شوره زار را درو می کنی

دستانت پر است ازهراسی وهم انگیز و نگاهت گرگی را می ماند پیر و خونی که می درد و بعدکفتاری پی جنازه تمام دشت را زیر قدمهایش می گذارد به من نگو کجایم!؟جنازه ام درختی شده پر شکوه که میوه های آبدارش زیر دندان بچه ها مزه می کند و قلبم رو به سوی آسمان میتپدبا من از دوست داشتن نگو که هرگز این کلمه را نشنیدم با من از عشق نگو که آن را در شهری دور گم کردم با من از هرچیزی سخن نگو و هرگز و هرگز دستی پیش نیار که درختان دست ندارند ...

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:19

صفحه بندی