برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
وتو مرا پشت حصار مزرعه جا گذاشتی
پشت پرچین یک باغ
پشت آن دیوار کاهگلی
پشت آن در بزرگ
در انتهای یک مزرعه
یا انتهای خیابانی بی بازگشت
در ریل قطاری باسرعتی سر سام آور
یا در آن دره ی مخوف
تو مرا جا گذاشتی
پشت این شبهای بی پایان
تو مرا
جا
گذاشتی...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
من متعلق به هیچ سرزمینی نیستم
این را روزگار به من آموخت!
من متعلق به هیچ قلبی نیستیم
این را تو _
در واپسین دقایق خداحافظیت
به من آموختی...
اميليا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
من ...
تمام شده ام...
چقدر توضیح
قصه های ساده
سخت است!؟
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
چشمانش رو به بالا
سیاهی چشمانش در کاسه سرش داشت پنهان می شد
بخار غلیظی از دو سوراخ بینی اش متصاعد می شد
عرق گرمی کف دستانش نشسته بود
ودر خطوط ذهنش چیزی را تصور می کرد که من نمی دیدم
و آنگاه تمام قلب من در اندوهی جانکاه ایستاد
و آنگاه دیگر وجود نداشتم
و در لابلای خاطرات نیز مرده بودم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )
گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)
فروغ فرخزاد
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری