خرید بک لینک
مثل گرگها نگاه می کرد سرش پایین بود

چشمانش رو به بالا

سیاهی چشمانش در کاسه سرش داشت پنهان می شد

بخار غلیظی از دو سوراخ بینی اش متصاعد می شد

عرق گرمی کف دستانش نشسته بود

ودر خطوط ذهنش چیزی را تصور می کرد که من نمی دیدم

و آنگاه تمام قلب من در اندوهی جانکاه ایستاد

و آنگاه دیگر وجود نداشتم

و در لابلای خاطرات نیز مرده بودم...

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 23:55

صفحه بندی