زانوهایم را خم می کنم و بعد مثل کودکیم مثل دوسالگی ام مثل کودکی ام دستم را زیر چانه ام می گذارم و نگاه می کنم خیره خیره و بعد چشمهایم را بازو بسته می کنم می روم میان خطوط ذهنم میان آن همه حرف می گردم و می گردم می رسم به عشق یعنی عشق چه رنگی است بودارد شکل دارد زیباست یا زشت شاید رنگ آن گل انگشتی باشد که از مادر جا مانده شاید تمام این اسباب بازیهای کودکیست که دیگر خودش نیست شاید رنگ غروب خورشید است که بغض شده نه فرو می رود و نه باز می گردد شاید شکل قطرات اشکیست که جاریست روی گونه و سوزش چشمانیست که بی آب شده شاید رنگ پاهای بی رمقیس که توان رفتن ندارد یا صدای همهمه گنجشکانیست که از حضور بهار خرسندند یا پرستوهای باز گشته از سفر دوری که در موجی کوچک پرواز می کنند عشق
شاید رنگ آن جوانه بیرون زده از خاک است و شاید رنگ آن برگ پوسیده در خزان که باد بهاری با خود به دوردستهای بی نشان می برد
عشق آواز هوبرهایست که جفت خودرا با آهنگ طبیعت می خوانند ویا آن تکه ابریست که بر سر باغ پر شکوفه نشسته وناگاه کنار می رود که خورشید نوازش کند تمام باغ را عشق شاید فراموش کردن تمام خاطرات دوردستیست که از منظر ذهنی می گذرد و شاید تمام آواز طبیعت باشد تمام ستاره ها تمام ماه های کامل شبهای چهارده ویا هلال ماه در شب اول هرماه که گوشه آسمان برق بر چشمان من می اندازد به زیبایی تمام روزگاران عشق شاید آن گل محمدیست که سالیان سال در حیاط خانمان به گل مینشیند وشاید این درد سوزانیست که سایه به قلبم انداخته وشاید تمام این عالم هستی باشد جز من جز تو که دیگر برایم نیستی...
امیلیا
پ ن:می نویسم که فراموش کنم که نیستی امیرعلی
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: چهارشنبه
11 ارديبهشت
1398 ساعت: 23:55