خرید بک لینک

دل تنگ که بشوی چه بهار باشد چه زمستان فرقی ندارد تمام آسمان می شود غروب جمعه آن غروب غم انگیز دم در آن موقع که خورشید سرخ گون تمام پیراهنش را از سر کوه موسی چشم انداز روبروی در حیاط بر می چیند و پشت کوه فرو می رود همان موقع که پسرک همسایه کوچه را آب باشی کرده! همان موقع دم دمای اذان مغرب تابستان که همه آه می کشند، تمام روز می شود آن لحظه نه افسانه های مادر علتش می تواند باشد نه آن انتظار که همه می گویند نه اسکندر مقدونی نه رفتن بی انتهای تو همه اش بر می گردد به این ژن های لعنتی بر می گردد به تمام غصه های مادر یا بر می گردد به چیزهای که یاد گرفتیم و بعدش همدمان شد نه تو فکری دیگر نکن! اگرچه روح کوچکی داشتم اما دیگر خیلی بزرگ شدم...

امیلیا

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 22:10 توسط emiliya|


برچسب: بهار, نویسنده: نوید جعفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی