باورت می شود یک روز چشم باز می کنی و می بینی همه چیز به پایانش رسیده تاریخ حیاطمان بنظر تمام شده است باورت می شود باید یا خرابه بشود یا مال کسی این را من نمی گویم تمام پیشامدها این را می گویند دیگر چطور من صدای گنجشکها حیاطمان را نشنوم سکوت سرشار از صدای باد میان شاخ وبرگ ها را،همه چیز تمام می شود دنیایم مسافرهایش را یکی یکی با خود به سرزمینهایشان برد و من
جامانده ام مثل خیلی چیزهای جامانده و نمی دانم کجا جامانده ام ،شاید در ایستگاه کودکی ام کسی دستم را رها کرد خیلی سخت است قلبت بخواهد دوست داشته باشد و نتوانی بخواهد بتپد اما باید دچار ایست قلبی بشوی خیلی سخت است ودردناکتر اینکه دامنه لغات ذهنت آنقدر کم باشد که نتوانی حرف دلت را درست بیان کنی
می دانی تمام دنیای من یک اشتباه بودحتی دوست داشتنم اشتباهی شد!. برایت بجای تمام حرف های نگفته ام بجای تمام دردهای قلبم بجای روح کودکم که ندانسته دوستت داشت نقطه می گذارم ...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: سه
شنبه
2 مرداد
1397 ساعت: 20:14