خرید بک لینک

تمام دریچه های مسیری را که به تو ختم می شد بستی و هیچ روزنی برای تماشا نگذاشتی وتمام بودن ها را با خود بردی و من در تنهایی مرور می کنم تمام شعر های نخوانده را و بر گور ساکت و خاموشی که پر از سادگیست و می گریم من تمام این مسیر را تنها طی کردم در دستانم چیزی برای بودن نیست و صدای خاموش بغضم را با خود به انتهای از بودن می برم تو دیگر بر نمی گردی و تمام عشقی که من حوا وار برایت به ارمغان آوردم در حبابی پوچ در گوشه ای دفن کردی و بلندبلند به این ساده ای که برای زیستن به طنابی پوسیده چنگ زد خندیدی و چه ساده از من گذشتی دوست داشتی تنها آواز بخوانم دوست داشتی تنها تمام بار این عشق را تا مسیری طولانی به انتها برسانم. از من نخواه دوباره آواز عشق را بشنوم هرچند در این مسیر دور از ذهن هرگز طعم شیرینی از عشق را دریافت نکردم عشق یعنی که در تلاطمی هولناک قلبم از سینه بیرون بیاید و تمام دنیا در حسرت و خاموشی بشتابند رو بسوی من هرگز اینچنین حلاوتی را مزمزه نکردم !!ای تنها سردار قلبم ای کاش برای زیستنی دوباره تو سلاحی بنام عشق در دستانت بود و من آن سوی آسمانها در شگفتی ،قلبی در دست منتظر ظهورت بودم واین همه نمی دانستم که عشق دروغی در ورای کلمات است ای کاش سادگی ذهنی متوهش اینقدر مضحک نبود ای کاش ضربان جاری قلبم برای تو هم ترانه ای جاودانه بود نه رمزی در حیات من. و من در آن سوی نور پی چیزی نمی گشم.
راه به انتهای خود رسید و من هنوز در تخیلی تلخ به داستان زندگی فکر می کنم و این راه طولانی که دیگر پای برای رفتن نگذاشته و چه سراب خوشایندی بود عشق که من قلبم را در دستانم گرفتم وپیش رفتم و جز واحه ای در این سرزمین نیافتم و خودم مغمون و خودم شاد و در این بیابان فقط دنبال سایه گشتم و چقدر دیر می شود و چقدر پایان مسیر دلگر است و تو هیچ وقت معنای نهفته در کلماتم را به معنی ندانستی و من بعد از هزران سال از گور خود بلند شدم و دراین واحه باز دنبال واحه های تازه می گردم ببین هیچ درختی نیست ببین هیچ تپه ای نیست تمام مسیر فقط نور سفیدیست که چشمانم را کور می کند من تمام مسیر را بیهوده پیمودم و قلبی کوچک در دستانم می تپید و چطور می توانم این جسم سرد بی رمق را در کالبد مرده ام جای بدهم و مسیر مانده را طی کنم من که تمام دروغ های دنیا را از برم! به من بگو چطور انتظار آواز داری از مرغی که آوازی ندارد، چطور از مرده ای در دور دستهای بدون طلوع انتظار ترانه ای به نام عشق داری! فقط به من بگو چطور بدون هیچ قلبی انسان می تواند ترانه های عاشقانه زمزمزه کند و من در این مسیر تمام راه کور و کر بودم و از مغز تهی قلبی در دستانم وهیچ جنبنده ای حتی جسارت لمسش را پیدا نکرد من دیگر تمام راه بجز رفتن هیچ ندانم...

امیلیا

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 15:23 توسط emiliya|


برچسب: واحه, نویسنده: نوید جعفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی