باز بهاری دیگر آمد من در انتظار معجزه ای مثل بهار ،تمام زمستان عمر راپشت سر گذااشتم ولی بهار با شکوفه هایش با تمام عطر بارانش و صدای دلنشین گنجشک هایش از من گذشت قلبم می گیرد از تمام
رفتن ها !تو که رفتی دلیلش برایم روشن بود مثل روز روشن مثل آفتابش، دلم فقط از روزگار گرفت ! اما یک روز چشم باز کردم مادرم جانش تمام شده بود به پهلو ،صورتش روبروی جانمازش و تسبیح بدست سرد سرد مثل زمستان هرچه کردم بهاری دیگر به سراغش نیامد مادرم نیز برای همیشه مارا ترک کرد بدون خداحافظی بدون هیچ کلامی تو که رفتی می دانستم مرا ترک میکنی از چشمانت خواندم از روزگار فهمیدم و از تمام نبایدها شنیدم که می روی می دانم جای زیر این سقف کبود به آرزوهایت رسیده ای می دانم الان دیگر خوشبختی و مرا در یاد نداری!
اما مادر را گذاشتند زیر خاک ها الان دستهای مهربانش گوشتی در بر ندارد الان چشمان پر نورش دالانی تاریک شده و برای همیشه خوابیده، من از در حیاط می بینمش درست پشت ریل قطار روبروی در آرام گرفته بامن زیاد فاصله ندارد اما توی زمین میان خروارها خاک آرام آرمیده
حتما روزی نزد مادرم می روم می دانم اما در این دنیای گرد هیچ وقت تورا نخواهم دید حتی زمستان دیگر یا فصل درختان رنگارنگ ،حتما تو خوشبخت شده ای...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: سه
شنبه
2 مرداد
1397 ساعت: 20:14