رشته ی نامریی احساس تو سالیان است گسسته و فراموش کرده ای تمام قصه ی یکی بود یکی نبود را فراموش کرده ای توهم دخترک کنار رود را و فراموش کردی آهنگی که زمزمه کردی ومن نیزهم
طلوع این خورشید چه عادی شده وچقدر غریب است دشت و من فراموش کردم تمام داستانی که از بر بودم و فراموش کردم تمام قصه های عاشقانه را و من دیگر زمزمه نمی کنم هیچ شعری
چطور می توان خواند آن شعری را که از یادبرده ای چطور می توان نوشت تمام خاطرات فراموش شده را وتمام می شود قصه در جایی و به پایان می رسد این جاده من در انتهای این مسیر سنگ لاخ پی کدام تقدیر نشسته ام وباز گنجشکی بیرون از پنجره آواز زندگی سر می دهد و تمام طول این راه فقط او فهمید چقدر تنهایم را دوست دارم
و تو مر موز وساکت در پی کدام مرداب می گردی...
امیلیا
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 7:24 توسط emiliya|
برچسب: فراموشی,
نویسنده: نوید جعفری