چطور می توانم از پس این همه سال بیادت بیاورم !!
دستم را حايل چشمانم مي كنم در امتداد رد خورشيد دنبالت مي گردم آن دوردست ها كنار آن درختان پرسايه شايد نشسته باشي وهرگز باغ خاطراتم رادر خاطر نداشته باشي ...
ديدارمان کدامین روز و کدامین لحظه در زمان بودکه اینچنین بخاطرم نشسته!
بهاری دل انگیز بود... یا اینکه تابستانی سبز !؟نه اول پاییز بودو خنکای فرحبخش و شاید زمستانی پر از برف! خورشید چه به اندازه می تابید و شعاع مهربانیش دشت را خشنود کرده بود نسیمی دلپذیر از سمت رودی پراز آرامش مي وزيد و لبخند بر لبانم جاوید بود
کدامین روز بود روزی که تمام پرندگان خوش آواز شده بودند و تمام نغمه ها در وصف دل انگیز لحظه ها بود روزی که ابربا اجازه ما می بارید و درختان شاخسارشان بر سرمان بود قلب پر احساسم چون رودی آرام بر من جاری بود. و هرچه مهربانی و هرچه نیکی در وجودم جاری بود...
ما این بهشت را به هیچ دانه ای هرگز ندادیم! و این بهشت را با هیچ میوه ممنوعه ای معاوضه نکردیم!
اما چطور من در این دشت سال هاست به تنهایی خو کردم ؟!وچگونه از این باغ رانده شدیم ؟
و حال من پس از اين سالها رسیده ام به نزدیکترین نقطه در این دنیا به تو!کنار چشمه ای ایستاده ام !اما چه دیر اين نزديكي !كه دیگر تعلقی در خاطرت ندارم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری