چه دردناک نامه های که هر روز می نویسم برایت و بی نشانند نامه های که هرگز خوانده نمی شوند...
در ایستگاه مسافری با کوله پشتی منتظرم ایستاده می بینی اش؟ جلو می روم سرابی بیش نیست مسافرم در افقی دوراز دست محو می شود مثل عکس ماه روی آب که نسیمی محوش می کند مثل تمام روزهای اندک خوشبختی که غروب خورشید از ما گرفت ودر طلوعی دیگر نبودند کاش مادر بجاي این همه مهربانی به من یاد داده بود که غروبهای دل انگیز عصر تابستان قاتل تمام رویاهایم هستند و فردا که بیاید دیگر رویایی نیست پوست می اندازد زندگی و در آخر سر تمام قصه ها دروغ می شود قصه ی تمام غصه ها را باد با خود خواهد برد و کسی که تورا می شناسد در لحظه ها گم .
کاش مادرم کمی لحظه ی ناب به من داده بود کمی عقب گرد زندگی! کاش کمی به من یاد داده بود این زمان لعنتی را حبس کنم و خوشبختی را بچنگ بگیرم
تو نیستی اما خاطراتت برزخی است از ندانستن و نشدن و اشتباه...
امیلیا
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 14:55 توسط emiliya|
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری