قلبم درد می کند قلبم را می گویم نه آن جسم صنوبری را !قلبم چیزی در وجودم است که انگار خالیست جایست که هرچه میگردم پیدایش نمی کنم فقط می دانم درد دارد. یاد تمام گذشته ها تمام ندانستن ها بدرد می آوردش گفتی دوست داشتنی از طرف تو وجود نداشت ومن از کودکیم شرمگین شدم از بی فکری هایم ناراحت شدم بعد قلبم درد گرفت چیزی مرا میان آسمان و زمین سرگردان کرد
چقدر افسانه ها مرا فریفتند مرا وادار کردند رویا بپرورانم اسب سواری که به جنگ دیو سفید رفته...وبعد این حقیقت بود که قلب مرا بدرد آورد
کسی آواز می خواند ولی من گوش هایم را محکم گرفته ام که نشنوم وشاید کسی در دوردست سازی می نوازد،می بینی کسی می خواهد با کلماتش به شهر رویاها بازم گرداندومن چشمانم را بسته ام چیزی نمی بینم و فکر می کنم خوب است به او بگویم دستانت را از زیر در نشان بده! شاید او همان قلب گمشده من باشد
دنیای غریبیست من قلبم را نمی یابم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: شنبه
15 ارديبهشت
1397 ساعت: 16:00