در هاوبه كيست كه تو را حمد ميگويد اي خداوند؟در هاويه كيست؟نام تو را اي متعال خواهم سراييدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلي مهيب و عجيب ساخته شدهاماستخوان هايم از تو پنهان نبود وقتي كه در نهان به وجود ميآمدمو در اسفل زمين نقش بندي مي گشتمدر دفتر تو همگي اعضاي من نوشته شده و چشمان تو اي متعال جنين مرا ديده استچشمان تو جنين مرا ديده استگفتم كاش مرا بال ها مثل كبوتر ميبودتا پرواز كرده راحتي مي يافتمهر آيينه به جايي دور ميرفتمو در صحرا مأوي ميگزيدممي شتافتم به پناهگاهي از باد تند و طوفان شديدزيرا كه در زمين مشقت و شرارت ديده امدنيا به بطالت آبستن شده و ظلم را زاييده استاز روح تو به کجا بگریزم و از حضور تو کجا بروماگر بال های باد سحر را بگیرم و در اقصای دریا ساکن شومدر آنجا نیز س...
ادامه مطلباین روزا همه جا هستی !یواشکی از پشت دیوار داری مرا می پایی با آن دوچشم تیله ایت با مژه های بلندت من یواشکی رو بر می گردانم چشم در چشمت می شوم می گویی من آمدم من آمدم و بعد دود می شوی می روی آسمان !چ...
ادامه مطلبباز شوق یوسفم دامن گرفتپیر ما را بوی پیراهن گرفتای دریغا نازک آرای تنشبوی خون میآید از پیراهنشای برادرها! خبر چون میبرید؟این سفر آن گرگ یوسف را درید!یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟بر چه خاکی ریخت خون...
ادامه مطلبمن باتو هزاران سال چشم انتظار می مانممن همیشه دختر جوانی می مانموتو همیشه پسرجوانی هستیمن صورتم چروک نمی شودموهایم هرگزسفید نمی شودو من همیشه دخترک جوانی می مانمهر روز برایت دلبری میکنمناز می کنمچش...
ادامه مطلبوتو مرا پشت حصار مزرعه جا گذاشتیپشت پرچین یک باغپشت آن دیوار کاهگلیپشت آن در بزرگدر انتهای یک مزرعهیا انتهای خیابانی بی بازگشتدر ریل قطاری باسرعتی سر سام آوریا در آن دره ی مخوفتو مرا جا گذاشتیپشت این شبهای بی پایانتو مراجاگذاشتی...امیلیا...
ادامه مطلببعضی روزها بعضی آدم ها مثل ماليخوليامیآیند در روياي آدم می آیند لحظه به لحظه در خواب و بیداری نشسته و ایستاده در حركت و سكونچشمانم باید كور باشد گوشهایم کر و لبانم بستهوبعد بگویم چطوری؟ حالت خوب است...
ادامه مطلبمن متعلق به هیچ سرزمینی نیستماین را روزگار به من آموخت!من متعلق به هیچ قلبی نیستیماین را تو _در واپسین دقایق خداحافظیتبه من آموختی...اميليا...
ادامه مطلبآن کلاغی که پریدازفراز سر ماو فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگردو صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمودخبر مارا با خود خواهد برد به شهرهمه می دانندهمه می دانندکه من و تو از آن روزنه ی سرد...
ادامه مطلبچطور به عقب برگردم من ازتاریکی می ترسم از سیاهی از شب از جنگل ازانبوه درختان که درهم تنيده اند چطور سر برگردانم حتی می ترسم اندکی چشمانم را بچرخانممن از تاريكي مي ترسم قلبم مثل بمب افکن بزرگی صدا می...
ادامه مطلبما به چشمان هم خیره نشدیمما دستان همدیگر را لمس نکردیمما بهم لبخند نزدیم وبعد گریه کردیم..._گله_گلهو هزاران گلایهگذشت...گذشتچشمانم گذشتدستانم گذشتوقلبم گذشتگذشت از خیال دوست داشتنی در دور دستگذشت...
ادامه مطلبمن ...تمام شده ام...چقدر توضیحقصه های سادهسخت است!؟امیلیا...
ادامه مطلبکاش دنیای اطرافم طور دیگری بود کاش سلولدر سلولدر خودم حبس نبودمکاش جای دیگردشتی دیگربهشتی دیگردیده در این جهان گشوده بودمنه اینجا نه در پناه مردانی که مرا جز تن ندیدند جز ضعیفه ای تنهاجز....شاید دی...
ادامه مطلبزانوهایم را خم می کنم و بعد مثل کودکیم مثل دوسالگی ام مثل کودکیام دستم را زیر چانه ام می گذارم و نگاه می کنم خیره خیره و بعد چشمهایم را بازو بسته می کنم می روم میان خطوط ذهنم میان آن همه حرف می گردم...
ادامه مطلبمثل گرگها نگاه می کرد سرش پایین بودچشمانش رو به بالاسیاهی چشمانش در کاسه سرش داشت پنهان می شدبخار غلیظی از دو سوراخ بینی اشمتصاعد می شدعرق گرمی کف دستانش نشسته بودودر خطوط ذهنش چیزی را تصور می کرد که من نمی دیدمو آنگاه تمام قلب من در اندوهی جانکاه ایستادو آنگاه دیگر وجود نداشتمو در لابلای خاطرات نیز مرده بودم...امیلیا...
ادامه مطلبآیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد ؟به مادرم گفتم : ( دیگر تمام شد )گفتم : ( همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتدباید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)فروغ فرخزاد...
ادامه مطلبآیا دوباره چشم باز خواهم کردآیا دوباره از خاک بر می خیزمآیا دوباره تورا خواهم دیدو بدون هیچ ترسی موهایم را باد با خود خواهد برددستهایم که از ترس می لرزیدآیا دوباره شاخه رزی را می گیردآیا دوباره چشمان...
ادامه مطلبمن اگر حوا بودموبارها که حوا بودمبا مرگ هابیلمپایان می دادم این قصه پر غصه رامن اگر حوا بودمبه دل خاک می بردم هر روز زندگی رامن اگر حوا بودم...امیلیا...
ادامه مطلبدر این دنیا تک و تنها شدم منگیاهی در دل صحرا شدم منچو مجنونی که از مردم گریزدشتابان در پی لیلا شدم منچه بی اثر می خندمچه بی ثمر می گریمبه ناکامی چرا رسوا شدم منچرا عاشق چرا شیدا شدم منمن آن دیرآشنا ر...
ادامه مطلبغباری از تردید و خرافه همه زندگی ام را پوشانده ودر مقابل حقیقت دردناکی مرا می سوزاند حال و روز این روزهای زندگی ام را دوست ندارم هرچه دنبال موجودی خیالی برای وصف می گردم در ذهنم نمی یابم من عاشق حقیقت...
ادامه مطلبباورم نمی شود! باورت می شود؟چشمان شادم غمگین ترین چشمان روی زمین شده است قلبم که سرشار از مهر محبت بود سردو سنگین می تپد و سکوت و دیگر هیچ، نگاه کن دنیا پر شده از سبزی از بهار از اردوی بهشت اما بدون...
ادامه مطلب