خرید بک لینک
روزگاری تمام دشتمان پر بود ازسبزه زار پر بود از شاپرک و پرنده از گنجشکهای کوچک از کلاغهای جارجارکی از روباه های چابک و موشهای چشم درشت قهوه ای می توانستم از این سر دشت پر از شبدر تا انتهای گلهای بابونه قدم بزنم آواز بخوانم و رویا ببافم. نور خورشید می تابید رودی جاری نبود اما صدای پر شور آب از زیر درختان به،خوروشان بگوش می رسید آن دورترها پر از کوه بود آن دورترها پراز درخت آن دورترها پر بود از گندمزار آن دورترها پر بود از صدای همهمه گوسفندان و جاده خاکی که گردش به آسمان می رفت .و انبوهی از پروانه ها ی سفید در زیر نور آفتاب رقص کنان به آسمان پر می زدند ومن در پی خوشبختی روزها را درو می کردم تن عرق کرده پدر در آن مزرعه بزرگ دلنشین نبود دستان زحمت کشیده مادر زیبا نبود حتی تماشای خیل سنجاقک های رنگی که پر کرده بودند شالیزار پدر را دوست داشتنی نبود،چقدر منظره غروب غم انگیز بودچقدر رنگ سبز صحرا وحشتناک بودو من متنفر بودم از این دشت از این سبزه زار، از شاخه های پر گیلاس باغ از تمام باغچه پر سیب متنفر بودم از آن همه رنج متنفر بودم از این همه نقش از این همه زحمت ودلتنگی جنگل سبز در عکسهایش زیبا بود گلها در شعر شاعران قشنگ بودند مزرعه پر از چرای قصه ها زیبا بود من میان آن همه درخت در انبوه موهای طلایم گم می شدم رهگذری میگفت آی عروسک چه می کنی؟میان این دشت پی عروسکم هستم پی گیلاسی برای گوشم من امیلی کوچولوی داستانک کتاب برادرم هستم من من اصلا ماهپیشونی قصه هرشب مادرم هستم در پی آن آب روشنم که بصورتم بزنم تا شاهزاده قصه ها از آن دورها از میان قصرها سر برسد و ماهپیشانی را با خودببرد مادر چشم غره می رود هیچ شاهزاده ای برای عروسکها نیست یک عروسک عیب است از این حرفها بزند و این کلمات را در چشمان مادرم خواندم... ادامه دارد
امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

صفحه بندی