تمام قصه ها مرا می رساند به غصه های تو مرا می برد به انتهای جاده ای بی عبور که پای برای رفتن وجود ندارد و صدای دلنشینی زمزمه رفتن را می خواند و من مردد و وحشت زده به تاریکی شب فکر می کنم و صدای دل نشین که مرا می خواند پلک هایم بارها بازو بسته می شود ولی هیچ نمی بیند و دلی که دوست دارد حرف های دلنشین بشنودو در تمام دنیا برای کسی یگانه باشد و با گام های استوار و غرور رو به سوی جاویدانی پا بگذارد اما نه تمام اینها افسانه ای بیش نیست تو قصد ماندن نداشتی تو قلبت از چشمانت سرازیر نبود و برق چشمانت با من جفا داشت داستانی که قلبم می شنیددوستی بود و صدای که به گو...
ادامه مطلب