نمی دانی چه روزهای سختی را می گذرانم آنقدر دنیا بی رحمی کرد که در مقابلش دیگر زانو زدم سکوت و سکوت قلبم کوچکتر از آنی بود که پذیرای دردی به این بزرگی بشود چشمانم باران اشک می ریزد اما بی فایده التماس می کنم اما بی فایده زندگی می کنم بی فایده می دانی هیچ کس نیست تا از درد تو
برایش بگویم هیچ کس دیگر خواننده دردهایم نیست چقدر دوست دارم تناسخ درست بود تو بر می گشتی و مارا پیدا می کردی!؟ببین چقدر کوچک مغزم برگرد چشمانم درد می کند سرم درد دارد! دیگر سیب زمینی سرخ نمی کنم هیچ وقت پیتزا درست نمی کنم گذاشته ام وقتی تو برگردی قربان دست های کوچکت شوم کسی نیست تا دیگر من یک دل سیر در آغوش بگیرمش تو دلت
برایم تنگ نشد؟ حداقل
برای گوشیم!همیشه که دلت تنگ می شدی! تمام بازی هایت اینجا مانده تمام عکس هایت تمام دوست داشتن های من تمام بوس فرستادن هایمان پشت شیشه! صندلی جلوی ماشین مال تو بود!پفکت که خریدی توی کمدم جامانده ! بیا و بگو گرسنه هستی چه غذایی داریم؟! بیا بگو چی پذیدی
برای من!؟بیا بگو چه کسی اذیتت کرده!؟بیا بگو فیلم زابیها را می خواهی ببینی!؟تو رو خدا بیا بگو
برایم چی خریدی و من بگویم قلبم را! تو که بقول خودت اینقدر نامرد نبودی!؟بیا از من سوال بپرس!بیا والکی گریه کن بعد رفتنت کسی به من نگفت چرا ناراحتی ؟ بیا به من بگو چرا گریه می کنی!؟ هنوز چشم براهت هستم هنوز صدا قدمهایت را از توی حیاط می شنوم هنوز قلبم هری می ریزد که نکند زمین بخوری! ...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: پنجشنبه
25 بهمن
1397 ساعت: 2:48