خرید بک لینک
گیلاس های لپ گلی یکی یکی از درخت جدا می شوند سبد مادر پر از گیلاس شده است مادرنگاهی به کوه روبرو می کند وبعد رو به پدر می گویدظهر شده است پدر نگاه به سایه کوه می کند و بعد به ساعت مچیش می گویدیک ربع به دوازده است و بعد بیلش را روی دوشش می گذارد و می رود سر وقت آب من و مادر نیز بطرف خانه می رویم و من محکم چادر مادر را چنگ می کنم دستانش پر است سبدگیلاس ها به دست راستش تشت لباس را روی سرش گذاشته و ظرف آبی در آن یکی دستش من در پناهش از ترس سگ همسایه پیش میروم من از ترس سگ همسایه و آن چشمهای خواب آلودش نفس هم نمی کشم سگ سیاه و سفیدکنار دیوار لم داده لکهای سفید بدنش از شدت کثیفی به خاکستری میزند لکهای سیاهش نیز پر ازخاک است دستانش را روی هم گذاشته و پوزه اش روی دستانش است پاهایش در زیر بدنش گم شده اند چشمانش را بسته است تا بکنارش می رسیم اول گوشهای از ته بریده اش تکانی می خورد و بعد چشمان کثیف و خمار آلودش را بی تفاوت باز می کند و در همان حال با دمش مگسها را دور می کند دوباره پلکهای دلمه بسته اش را روی هم می گذارد و به خوابش ادامه می دهد من باز از ترس نگاهش می کنم و عقب عقب دنبال مادر می روم خانه مان چند قدمی مزرعه پدر است به در چوبی صحرا می رسیم مادر با آن دست های پرش در را باز می کنداز میان انبوه درختان حیاط باید بگذریم باغچه هم برای خودش باغ بزرگیست با انبوه درختان و گلهایش بوی غذای مادر تمام حیاط را پر کرده پدر گرد آلود از راه می رسد لب حوض دستی دوباره به آب می زند یک مشت آب بر می دارد ولپ هایش را باد می کند و با صدای عجیبی صورتش را می شوید من با تعجب نگاهش می کنم لبخند می زند چند مشت دیگر آب به صورتش میزند و بعد دستی بر گردن عرق کرده اش می کشد کمی لباس هایش را می تکاند و می رود توی اتاق روی تشکچه مخصوصش رها می شودچشمان پر هیبتش را می بندد و سر روی بالشت می گذارد من هم عروسک بدست می نشینم آن دورتر و با عروسکم حرف می زنم ... ادامه دارد

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

صفحه بندی