خرید بک لینک
آن روزها آسمان خیلی آبی بود گلها خوش بوتر خنده ها شیرین تر خنکای سایه درختان دلچسبتر و روزها به بلندای یک کهکشان بودند همان روزها که درختان سیب حیاط از شدت بار سر خم کرده بودند و باسیبهایشان زمین باغچه را فرش همان روزها که درخت انگور تا پشت بام خانه مان رفته بود و انگورهای شیرینش داشتند به بار می نشستند و زنبورها زیر سایه اش وزوزشان بلند بود گلهای محمدی به استراحت نشسته بودند و تمام حیاط پر بود از میوه های بهاری همان روزها که آلبالوهادر بلندترین نقطه به ما چشمک می زدند و آن طرفتر زرد آلوه های نیمه رسیده صف کشیده بودندباغچه به چهار قسمت تقسیم شده بود و جوی آبی از کنار شیر آب حیاط تا وسطهای باغچه امتداد داشت گله مرغهای مادر وسط باغچه به گشت و گذار مشغول بودند مرغ سیاه تازه جوجه هایش به دنیا آمده بودند پر گشوده بود و جوجه هارا زیر پرو بال خودش به تماشای دنیا آورده بود خروس با چه غروری دانه ای پیدا می کرد و پنچه بر زمین می زد و باغروری مردانه صدا می داد مرغهای حنایی هن هن کنان با چه نازو ادایی سراغ دانه ها می رفتند و خروس بالی برهم می زد و آوازی می خواند به افتخار خودش و بعد با غرور کناری می ایستاد تا مرغهای حنایی حسابی دل از عزا در بیاورند لحظه ای قافل نمی شد تا خروس های کوچک سهمی از این خوراک تازه ببرند گربه ها نیز به سهم خواهی با دم های افراشته نزدیک می شدند اما از ترس خروس پر طلایی قدم بیش نمی گذاشتندخیابان وسط باغچه پر بود از علفهای که پدر می گفت علف مرغی روی علفا لم می دادیم و به تماشای این جهان راز آلود به بازی می نشستیم و اگر لحظه ای قافل می شدیم خروس پرطلایی در قفا نوکی حواله کسی می کرد جیغی به هوا می رفت و خنده بچه ها و جیغشان و فریاد خروس آسمان را می شکافت چه قهقه های بخاطر نوک خروس سر دادیم و فرار کردیم چه روزهای که مرغ حنای مار به دهان پیدایش می شد و جیغ و هوار ما و سرو صدای مرغ و خروس های دیگرباغچه را به هوا می برد چه دلهرهایی که نداشتیم چه گریه هایی که از ترس سر ندادیم و چه خندهایی که نکردیم دراندک زمانی آغوشی تمام درد را با خود می برد و لحظه ها دوباره شاد می شد مرغ و خروس ها بعد از ناهار مفصلشان حمام خاک می گرفتند و به قیلوله بعدظهر مشغول و ما همچنان بدون خستگی زندگی می بافتیم یک زمان میوه فروش می شدیم یک زمان همسایه بازی می کردیم و زمانی جشن تولد می گرفتیم با خیال خود تا کجاها که پرواز نمی کردیم!؟چشم به راه ساعتی که باز غوغای بزرگسالان شروع شود... ادامه دار

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 5:23

صفحه بندی