خرید بک لینک

درست بیاد ندارم کدامین روز بود! ولی خاطرم هست پنجره اتاقم را بعد سالیان سال باز کردم وتشعشات نوری نامرئی چشمانم را بسوی نیستی کشانید و دستی مهربانانه دستانم را فشرد همه چیز مرا بسوی نیروی نامرئی مرموزی می کشاند و آوازهای که می شنیدم تبسمی دردناک روی لبانم می نشاند وقت گذشته بود و غروبی دل انگیز بود وقت گذشته بود و من پیموده بودم تمام راه را بدون هیچ کلامی و با خود فکر می کردم کدام تشعشات نامرئی می تواند صداهای ناشنیده را به آواز تبدیل کند و کدام محبت مبهمی می تواند مرا به لبخندی در دوردستها آشنا کند و قلبم فرمان پیش روی می داد و قلبم نبض زمان را در پیچ و تاب دهلیزهایش گرفته بود و هرچه عقلم در پس قلبم تقلا می کرد راه بجای نمی برد تمام اعداد اشتباه بودند ولی باز من با دریچه ای رو بسوی غروب لبریز شادمانی به ندای درونیم که از خوابی هزاران ساله بلند شده بود گوش فرا می دادم و در این توهم جاوید بر گور زمان اشک می ریختم و تو چه می دانستی عشق چیست و تو چه می دانستی امواج چه می گویند تشعشات با خود عشق های نامرئی هدیه می دهند و قلب های کودک از این امواج با تمام وجود استقبال می کنند

تمام مسیر به اشتباهاتم فکر می کردم وقلب کودکم نمی پذیرفت و قلب کودکم کودکانه در آرزویی می مرد تمام مسیر اشکهای نادانی از چشمانم سرازیر بود وبر گور تمام معادلات پیچیده اشک می ریختم زبانم هرچه دشنام داشت نثار اعداد می کرد و آه سردی از درونم در امتدادافق آتش می گرفت وبه آسمان می رفت و من هر روز انتظار معجزه ای برای تو داشتم من که تمام زندگیم در واقعیت تاثر انگیز گذشت و هیچ مولودی بدون معادلات به دنیا نیامد چطور من منتظرمعجزه ای از جانب او بودم و شگفت انگیز که تمام اشتباهاتم را روزانه مرور می کنم کاری بیهوده در این ویرانه، حتی استخوان هایم معنی اشتباه را بهتر از قلبم درک کردند از تمام معادلات متنفرم ازتمام درستیشان و اینکه تو هیچ وقت دچار نشدی! و دچار یعنی...

من هرگز نامه ای برایت ننوشتم اگرچه! اگر عشقی می بود دوست می داشتم با دست خط خودم در نهایت پنهانی بهترین جملات ناب قلبم را برایت بنویسم ...

امیلیا

نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:40 توسط emiliya|

برچسب: دچار, نویسنده: نوید جعفری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی