اما تو را ازنبایدها عبور دادم! اگرچه یک نباید بزرگ بودی خودم نیز می دانستم اما قلبم تورا پذیرفت واین شاید بزرگترین سوالم شد
از خیابان عبور می کنی سرت پایین است لاغری موهایت پرپشت و مشکی است پیراهنی سفید بر تن داری دست راستت در حرکت وچپ چیزی را در زیر بغلت نگه داشته و من که سالیان سال است تو رامی شناسم و با خود فکر می کنم در کجا دیدمت و کجا با تو بودم سریع حرکت می کنی گردنت به سمت راست متمایل است دست هایت در هم گره شده و لبخندی که روی صورتت است خبر می دهد از روستا وآفتاب آمدی و من هنوز می شناسمت
با تو همراه می شوم با قدم های مردد، دست بر سینه تشکر می کنی. در این دیدار شاخه گل رزی به من هدیه می کنی و این به معنی این است که در آزمونت قبول شدم و من هم فکر می کنم یک هدیه گرفته ام و نباید می گرفتم اما اصلا دوست ندارم قلبت را بشکنم
شاید باورت نشود !
اما تو غریبه ی آشنایی بودی که من در سرزمین قلبم سکنایت دادم نه از روی هوس نه از روی نیاز بلکه بفرمان قلبم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری