چشمانت زلال بود و فقط مرا دوست داشتی من هم فقط تو را دوست داشتم همین مثل پرستوهای بهاری همدیگر را یافتیم و بدون هیچ حرفی شروع به ساخت آشیانه کردیم و باهم بودیم سراسر بهار و تابستان و بعد پریدیم تا بهاری دیگر. نه من باور نمی کنم تو بد بوده باشی
قلبم اشتباه نمی کند سر راست به من گفتی دوستت دارم واز آن سر راست تر خداحافظی کردی هیچ نیرنگی نبوده تو خودت بودی آدم نه آن ابلیسی که در بهشت مرا وادار کرد به جرمی نابخشودنی،. تو او نبودی بلند فریاد بزن صدایت دیگر نمی آید بگو به من حسی زیبا داشتی بگو من اشتباه نکردم بگو فریب نخوردم تو واقعیت بودی بگو در اردوی بهشت متولد شدیم و در فرود بهمنی دیگر نبودیم فقط همین مثل داستان یک زندگی ،تولد و مرگ. متولد شدیم و بی هیچ دیداری مردیم . برایم شعری زمزمه کن من از این وهم می ترسم ...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: شنبه
17 مهر
1395 ساعت: 16:27