اما نه تمام اینها افسانه ای بیش نیست تو قصد ماندن نداشتی تو قلبت از چشمانت سرازیر نبود و برق چشمانت با من جفا داشت داستانی که قلبم می شنیددوستی بود و صدای که به گوشم می رسید زمزمه های جدا بودند ولی من به ترانه ی دوستی دل سپردم عشقی که گوری خالی شد و من هرروز بر سر آن زاری می کنم فاتحه ا ی می خوانم وبعد درخت کاجش را آب می دهم و تو فکر می کنی من دیوانه هستم و چیزهای به این کوچکی را از یاد نمی برم اما باوری که داستانها به من دادند امروز باعث این گورخاموش در دشتزار دلم است و من زائر همیشگیش هستم...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری