خرید بک لینک
تمام قصه ها مرا می رساند به غصه های تو مرا می برد به انتهای جاده ای بی عبور که پای برای رفتن وجود ندارد و صدای دلنشینی زمزمه رفتن را می خواند و من مردد و وحشت زده به تاریکی شب فکر می کنم و صدای دل نشین که مرا می خواند پلک هایم بارها بازو بسته می شود ولی هیچ نمی بیند و دلی که دوست دارد حرف های دلنشین بشنودو در تمام دنیا برای کسی یگانه باشد و با گام های استوار و غرور رو به سوی جاویدانی پا بگذارد

اما نه تمام اینها افسانه ای بیش نیست تو قصد ماندن نداشتی تو قلبت از چشمانت سرازیر نبود و برق چشمانت با من جفا داشت داستانی که قلبم می شنیددوستی بود و صدای که به گوشم می رسید زمزمه های جدا بودند ولی من به ترانه ی دوستی دل سپردم عشقی که گوری خالی شد و من هرروز بر سر آن زاری می کنم فاتحه ا ی می خوانم وبعد درخت کاجش را آب می دهم و تو فکر می کنی من دیوانه هستم و چیزهای به این کوچکی را از یاد نمی برم اما باوری که داستانها به من دادند امروز باعث این گورخاموش در دشتزار دلم است و من زائر همیشگیش هستم...

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 16:27

صفحه بندی