دیشب دوباره خوابت را دیدم خواب دیدم دست در آسمان داشتی و بر زمین راه می رفتی نگاهت دور بود اما مرا می دیدی چشمانت را به یاد ندارم در دور دست بود اما مرا می دیدی!مرا صدا نکردی اما من اسمت را بارها برای خودم تکرار کردم و بعد از کنارت رد شدم، در فکر فرو رفته بودی دستت بر چانه ات بود شاید فکر می کردی مرا کجا دیدی و از کنار گذشتی من ناراحت نشدم فقط در خواب به
قلبم فکر می کردم که شاید تند بتپد وتو بفهمی! تو برگشتی سوالی از من پرسیدی اما اسمم را صدا نکردی پرسیدی این جهان واقعی است و من گفتم جهانی وجود ندارد ما در یک رویا هستیم من هم به دنبال سرابی به نام عشق می گردم من قصه آدم و حوا را در کودکی خواندم و امروز در سکوت پی آدم می گردم قلبم آرام نمیشود تا او را بیابم ...با اینکه می دانم این قصه رویاست،
اما تو بی تفاوت از کنارم گذشتی و حتی به داستانم گوش ندادی و فکر نکردی شاید تو آدم رویای من باشی...
امیلیا
برچسب:
نویسنده: نوید جعفری
تاريخ: شنبه
17 مهر
1395 ساعت: 16:27