خرید بک لینک
باورت نمی شود من میدانستم مرا آنگونه که تصور می شود دوست نداشتی اما این قلب من است که همیشه دوست دارد کسی را بپرستد و کسی به غایت دوستش داشته باشد برای خودش آسمان ریسمان می بافد باران که می بارد عاشقانه می شود می گیرد و به دنبال دست آویزی برای عشق است صحرا و گل می بیند شعر عاشقانه می خواند موسیقی می شنود همزاد پنداری می کند و شب و روز مرا سیاه می کند اصلا تو ناراحت نباش این دل است و همه درکش می کنند تو هم کمی درکش کن او چشم انتظار نیمه ای است که پیدایش کند و فقط فکر می کرده آن نیمه تو هستی ! توهمی که پایانی ندارد دوست داشته پری تو باشد مثل پری شهریار...

و عشق منزلگاهی برای قلبم به ارمغان نیاورد و عشق گذرگاهی در جوانیم نبود هنوز به چیزی موهوم می اندیشم وبا تو سخن می گویم هرچند تو صدایم را نمی شنوی

بیاد دارم روزی از اسرار قلبت برایم گفتی! که عشقی سراغ نداری و تمام حرفهایت از روی هوس است و من فکر می کردم می خواهی مرا از خود برنجانی برای درک دوری . با این همه ولی من هنوز صحبت های عاشقانه ات را بیشتر بیاد دارم بر من ببخش که اینچنینم...

امیلیا

برچسب: نویسنده: نوید جعفری تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 16:27

صفحه بندی